بسم الله الرحمن الرحيم قالب شهداء اشتهارد

آخرين مطالب پايگاه

آقــــا!نیـــــــــــــا...
یا زهـــــــــــرا(س)...
کسی نمی خرد دل شکسته را...
در هر قفسی کلید امیدی هست...
فقط حیدر امیرالمومنین است...
شاهِ شهیدان"حسین(ع)"...
لافتَی اِلّا عَلی...
بیدارم نکن خدا
تقدیم به هشتمین خورشید امامت
در انتظار نگاه خدا




 

ما ز کوفی بدتریم آقا!نیا

ریشه دارد در درون،دنیا نیا

حرف عشقت را چه آسان می زنیم

در عمل جا می زنیم اما...نیا

می کند تاریخ ما را تا ابد

شرمگین از مادرت ،زهرا،نیا

بند دنیا کرده بد در بندمان

این جهان لیلا و ما شیدا،نیا

مرد بی غیرت شده زن بی حیا

نور حق!در بین رسواها نیا

بی بصیرت دم ز عشقت می زنیم

بین این یاران نابینا نیا

ترسم از اینکه چو اربابم شود

رأس تو بر نیزه ها پیدا،نیا

از جسارت های من بگذر،ببین

این دورنگی های دنیا را،نیا

 

مهدیه خزایی

+| نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ساعت 13:17 توسط مهدیه خزایی |

 از دلم دارد غزل بر صفحه نازل می شود

می رود قلبم و از غیر تو غافل می شود

مرغ جانم می کشد پر می رود سوی بقیع

در کنار قبر مخفی ، نیم بسمل می شود

جان من تا جانماز خویش را می گسترد

بی اراده قبله اش سوی تو مایل می شود

ای که در شأنت خدایت آیه ی "لولاکَ" گفت

ورد نامِ نامیت حلال مشکل می شود

بی لیاقت هستم اما باشم از این مطمئن

گر نظر سویم کنی این بنده قابل می شود

گرچه در ظاهر غزل دارای ضعف و ناقص است

چون که بردم نام زهرا شعر کامل می شود

 

مهدیه خزایی

+| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ساعت 17:24 توسط مهدیه خزایی |

 شکسته قلب شیشه ای...

کسی نمی خرد دِلِ شکسته را؟

وَ یا کسی

زِ روی عشق

نمی گشاید این دو بالِ بسته را؟

ببین چه طور

شدم اسیر دیوِ غم

شدآسِمانِ جان پر از شهاب درد

قلم،دگر

نمی نویسد از خوشی

درون باغ

صدایی از پرندگان

به گوشِ دل نمی رسد

در این بَساط

در این فروش

به این رسیده ام،بِدان:

به جز خدا

کسی نمی خَرد دِلِ شکسته را...

 

مهدیه خزایی

+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ساعت 17:10 توسط مهدیه خزایی |

 تا حالا نوری بود،نقطه ی امیدی،چراغ آرزویی...

ولی حالا...

حالا دیگر قلمم نمی نویسد

یعنی نمی تواند بنویسد؛خدا بیامرزدش،عمر حرف هایش تمام شده

چون جوهر امیدش به پایان رسیده است...

 

**************************************

لب هایم را باز می کنم

می خواهم حرفی بزنم...

اما حیف...

حیف که زندگی،مُهرِ محکمی بر دهانم کوبیده است...

 

**************************************

پائیز...

قدم زدن روی خاک خیس خورده...

جاده ای طولانی ...

و فریاد تنهایی برگ ها که زیر پاهایم به صدا در می آید...

انتهای جاده پیداست...

می بینم در مسیر بی انتها،نا امیدی را؛در خشکی برگ ها،پوچی را

وَ در بی ستاره بودن شب،تاریکی را...

وَ من مجبورم طی کنم این مسیر پر غصه را...

راه دیگری برایم باقی نمانده است...

 

**************************************

صفحه ی شطرنج را برهم می زنم

باخته ام...

من به دنیا باخته ام

از اول مهره ها را می چینم

آنقدر مسابقه می دهم تا آخرش "من" برنده شوم

باختن در کارم نیست

آخر شکستت می دهم ای روزگار!...

 

مهدیه خزایی

+| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392 ساعت 21:53 توسط مهدیه خزایی |

 

امیری که محمد را امین است

علی،اعلاست آری برترین است

چراغ روشنی بخش هدایت

نباشد نورِ او،مومن،حزین است

صفای خانه ی قلب مسلمان

که تنها حافظِ دینِ مُبین است

وَ یادش زنده می دارد دلم را

که عیسی پیش او،یک خوشه چین است

وجودِ او،وجود آورده ما را

دلیل خلقت ما و زمین است

صدای او شب معراج پیچید

سخن هایش ز رب العالمین است

عزیز احمد است و نور چشمش

عَدویش نزد ما و حق،لعین است

کسی که گوشه چشمش بدوزد

زمین بر آسمان،گوشه نشین است

سکوتش باشد از روی بصیرت

جوانمرد است آقا و متین است

وَ این ختمِ کلامم باشد و بس:

«فقط حیدر،امیرالمومنین است»

 

مهدیه خزایی

+| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 ساعت 21:19 توسط مهدیه خزایی |

 

 خسته ام!شوقِ زیارت دارم

خدمتِ یار،ارادت دارم

پادشاهی و گدایت هستم

چشم بر دستِ عنایت دارم

غرق در عمق سیاهی،در دل

پرچمِ سبزِ ولایت دارم

شبنم از برگ دو چشمم جاری

چشمه اش را چو امانت دارم

گر اجل،مهلتِ ماندن بدهد

حسرت کرب و بلایت دارم

من کنیزِ پسرِ فاطمه ام

از چنین پُست،رضایت دارم

  حُسن لطفِ تو مرا دارا کرد

من به احسانِ تو عادت دارم

عاشق شاه شهیدان هستم

در دلم،شور شهادت دارم

مهدیه خزایی

+| نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392 ساعت 22:32 توسط مهدیه خزایی |

 بی مَثَل باشد،علی،با او خزانم چون بهار

لافتَی اِلّا عَلی،لاسَیفَ اِلّا ذوالفَقار

قفل مشکل را کلید است اسم اعلای علی

رمز بهبود مریضی،خوش شود،این حال زار

سمت ایوانش رَوَم در خواب خود با اشک و آه

ای صبا،آور شمیمی از نجف،از کوی یار

در خوشی ها دور از اویم،در گرفتاری ولی

رو به سویش می کنم بی آنکه باشد ننگ و عار

سرنوشتم!خواهشا با دست خود طرحی بزن

روی قلبم نام حیدر، آن شه دلدل سوار

من دگر خواهم فقط،از خاک عشقت در دلم

یاعلی!حالا شما هم بذر ایمان را بکار

 مهدیه خزایی

+| نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392 ساعت 22:59 توسط مهدیه خزایی |

  برگ برگِ دفتر زندگی ام با قلمی که از جوهر غم پر شده،نوشته شده است.

گیتار سرنوشت چه آهنگ ناراحت کننده ای را برایم می نوازد...این صدا مرا می ترساند. عکسی را در دستم می گیرم؛تصویر من و غصه است که با هم عکس یادگاری گرفته ایم...

دلم سنگین است؛قلبم دیگر طاقت این همه ناراحتی را ندارد. سبک بالی می خواهم؛می خواهم پرواز کنم،اوج بگیرم و دور شوم...دور شوم از سرزمین ماتم ولی مثل اینکه همه جا دنبالم می آید،سایه اش را احساس می کنم،در تعقیبم است.

به یاد جمله ای می افتم و آن را زمزمه می کنم:

«امشب خسته تر از هرشبم،کاش می شد گوشه ای نوشت:

خدایا!خسته ام فردا بیدارم نکن...»

مهدیه خزایی

+| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ساعت 14:40 توسط مهدیه خزایی |

 

«کیست اینگونه حکایت می کند؟

از جدایی ها شکایت میکند»

یا که اینگونه طواف کعبه اش

از غم غربت،روایت می کند

قصد دشمن چیست آخر این چنین

گفت و گوها از رفاقت می کند

می کند او ادعای دوستی

پس چرا دارد حسادت می کند؟

او علی،از نسل زهرا و علیست

به رضا،آدم،خیانت می کند؟

شد خراسان کربلا و یک یزید

بازهم دارد جنایت می کند

هشتمین مِهر امامت شد شهید

بارگاه او ولایت می کند

دست حاجت،سمت آقا می برم

مطمئنم او شفاعت می کند

مهدیه خزایی

+| نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392 ساعت 5:22 توسط مهدیه خزایی |

 

خسته شده ام...

از خنده های اجباری یی که بر صفحه ی صورتم نقش می بندد،از نقاب شادی که روی صورت غمگینم می گذارم یا اینکه نارضایتی هایم را در صندوقچه دلم مخفی می کنم وَ از سوختن ها و ساختن های زندگی...از همه ی این ها خسته شده ام

زانوهایم می لرزند؛دیگر توان ندارم...دنیا چه استاد بدی ست ، چه قدر سخت تنبیه می کند چقدر نامرد است که مرا به خاطر گناه نکرده عذاب می دهد.

چه بی رحم...قطره های بارانی که از آسمان چشم هایم سرازیر می شوند را می بیند و دلش به حالم نمی سوزد.

از دست این روزگار خسته شده ام...

قفل هایی که کلیدی برایشان پیدا نمی کنم؛درهای بسته ای که هیچگاه باز نمی شوند؛تاریکی بی انتهایی که هیچ نقطه نوری در آن دیده نمی شود؛تکه های شکسته قلبم؛تکرار سریال بدشانسی؛کاسه ی صبری که لبریز شده است...این ها شعر زندگی ام را می سرایند.

در دریای ناامیدی غوطه ورم اما همچنان چشم به راه دست های معجزه گر خدایم هستم.

خدایا!بنده ات منتظر می ماند...

مهدیه خزایی

+| نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392 ساعت 17:37 توسط مهدیه خزایی |